|
وبلاگـــــــــ رســــمی میلاد تقوایی راد | ||
|
سلام
لطفا برای مطالبی که مطالعه می کنید پیام بگذارید. در ضمن برای دریافت پاسخ ، به قسمت "جوابیه" بروید. با تشکر [ شنبه 1389/12/28 ] [ 19:9 ] [ میلاد تقوایی راد ]
غزل ۱۰
پيراهني ندارد اگر انتظار من با اينكه باد سمت موافق نمي وزد باري تو هم مسير خودت را عوض بكن تا كه نماز آيتتان را ادا كتم با روسري سرمه ايت رو نگير كه ... پرتاب كن به سمتم از احساس سنگيت ميلاد تقوايي راد - دي ماه ۹۰
[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 16:8 ] [ میلاد تقوایی راد ]
خسی در میقات... عکسشو بعدن میذارم... [ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 4:59 ] [ میلاد تقوایی راد ]
هی به دوستان میگم من شرکت نکنم توی این جشنواره ها بهتره... هم واسه خودم هم مسئولین برگزار کننده...
این داستان کوک نارنجی جریان شد باز... با اینکه تو قسمت آزاد جشنواره ی حوزه هنری شرکت کردم ولی فقط از برگزیدگان بودم و وقتی یکی دیگه از برگزیده ها به اینکه چرا من رتبه ی اول تا سوم رو نیاوردم اعتراض کرد، مسئول برگزاری با رشادت تمام گفت داستان ایشون ( یعنی من ) با اهداف جشنواره سازگار نبوده... بهرحال ... ای بابا... برچسبها: داستان کوتاه, میلاد تقوایی راد, جشنواره [ پنجشنبه 1390/12/11 ] [ 22:8 ] [ میلاد تقوایی راد ]
سلام،
بعد از روز ها دوری بنا به درخواست های مکرر دوستان برای بروز کردن وبم ... اما اینبار برخلاف قبل با یک داستان بروز میشم... به نام خدا کوک نارنجی یک چیزی توی کادر اذیتت می کند که اجازه نمی دهد دکمه را فشار بدهی تا این لحظه را ثبت کنی و یک عکس 4*3 دیگر درست کنی و تحویل طرف بدهی و آخر صدای چیک به او بگویی بلند شو و به نفر بعد بگویی بنشین که با یک دست چانه اش را بگیری و با دست دیگر وسط پشت سرش را تا برای انداختن یک عکس پرسنلی شرایط را فراهم بکنی. اما حالا اینجا چند تا کوک از یک نخ نارنجی کلافه ات کرده که اندازه های متفاوتشان نشان می دهد دوزنده اش در کار با نخ و سوزن تازه کار است و از پس زمینه ی سفیدِ چرک مرده اش می شود احتمال داد وقت شستن دستان قدرتمندی آن ها را نشسته اند تا بتوانند لکه های جا مانده از لیسیدن لواشک و خوردن تمبرهندی و... را پاک کند، ولی مطمئنی هرکه بوده تمام تلاشش را کرده. از حضور خطوط نامیزان که قصدشان بستن درز ایجاد شده ی وسط مقنعه که شاید حاصل دعوایی در حیاط مدرسه کنار قسمت آب خوری بخاطر خندیدن چند نفر از بچه ها به حرف خانم بهداشت که با لحن تندی به نداشتن لیوان شخصی به او تذکر داده بوده، کلافه می شوی و سعی می کنی با تغییری که در میزان نزدیکی تصویر می دهی این خطوط را از توی کادر خارج کنی اما انگار زیاد موفق نیستی و ناخودآگاه به برنامه ی فتوشاپ فکر می کنی و خوشحال می شوی که می توانی با چند اشاره این بی نظمی را حذف کنی و از قسمت های تمیز مقنعه برای از بین بردن لکه ها استفاده کنی و چروکش را هم از بین ببری. یک مقدار دیگر با لنز بازی می کنی تا وضوح تصویر بیشتر شود اما تصویر که باز تر می شود، تفاوتی در رنگ و اندازه های چند تا از دکمه های مانتو توجهت را جلب می کند، نفس راحتی می کشی و در دلت می گویی : خوبه که عکس پرسنلی فقط چهره رو می خواد وگرنه می شد قوز بالا قوز... وقت زیادی نداری، هنوز خیلی ازبچه های دیگر توی صف مانده اند که صدایشان سالن را پر کرده و تا داخل نمازخانه ای که الان نقش آتلیه ی عکاسی تو را بازی می کند می آید و خنده های از ته دل و اجازه گرفتن های بی موردشان تو را می برد به روزهایی که در سالن مدرسه ی ابتدایی که با رحمان دوست صمیمیت درباره ی شغل آینده تان حرف می زدید. دیگر باید دکمه را فشار بدهی (یه عکسِ دیگه...) چشمت را روی دزیچه ی پشت لنز می گذاری و می خواهی دوباره کادر را تنظیم کنی که یک رشته طلایی از موهای لخت دخترک از مقنه اش بیرون می افتد و روی چشم چپش می ریزد و جلوی تو را می گیرد و در حالی که هنوز از داخل چشمی او را نگاه می کنی، دست راستت را داخل کادر می بری و می خواهی تار مو را کنار بزنی اما حس لمس آن رشته های طلاییِ دخترک دست هایت را می لرزاند و باعث می شود که چند تا تار دیگر هم بیرون بیفتد و ناچار می شوی از خودش کمک بگیری . دوباره کادرت بهم می ریزد، چند ثانیه بعد دوباره دخترک همه چیز را مرتب می کند و تو هم در حالی که دوباره می خواهی کادر را تنظیم کنی، نگاهت را بیشتر معطوف چهره ی معصومانه ای می کنی که از یک صورت گردِ سفید و تقریبا تپل با چشم های درشتی که انگار چند تا رنگ گرم و سرد را وسطشان پاشیده اند و رنگ صورتی لب هایش که با مدام بهم خوردنشان سیر تر شده اند و ابروهایی که تا قسمت انتهایی چشمهایش کشیده شده تشکیل می شد . پایین تر از گونه هایش که معلوم نبود چرا کمی سرخ تر شده بودند یک زخم به طول دو سه سانتی متر که می توانست آثار پنجه های دختری با شخصیتی شبیه به دختران خانواده تناردیه باشد ابروهایت را توی هم گره می اندازد و قبل از فکر کردن به اینکه این مشکل هم با فتوشاپ قابل حل است، زیر لب می گویی : آخه چطور دلشون اومده !؟ خانم مدیر تذکر می دهد که کمی سریعتر به کارم ادامه بدهم و در همین زمان چند تا از بچه ها را با صف وارد نماز خانه می کند تا به عنوان نفرات بعد از آن ها عکس بگیرم . دخترک از دیدن بچه ها که حضورشان ارتباطش را با کادرِ دوربین بهم می زند، بهم می ریزد ولی کادر نه ... بچه ها به لباس نامرطب دخترک اشاره می کنند و خنده های زیر لبشان را تا نوک انگشت اشاره اِشان می کشند. دستت را روی دکمه می بری تا کار را تمام کنی اما انعکاس نور ناشی از حلقه ی اشکی که داخل گردی چشم های دخترک جمع شده تو را به یاد برنامه ی فتوشاپ می اندازد که کاری از آن بر نمی آید .
منتظر نظرات دوستان عزیز هستم... برچسبها: داستان, میلاد تقوایی راد, شعر, کوک نارنجی [ سه شنبه 1390/11/25 ] [ 20:31 ] [ میلاد تقوایی راد ]
اونایی که رفتن می دونن... من که نرفتم ... هر شب کنار عکس حرم گریه می کنم خود را به اشک می سپرم گریه می کنم حل می کنم هرآنچه منم را ورای قاب بی اعتنا به دور و برم گریه می کنم یا لیتنا زبان مرا ضجه می زند قرآن گرفته روی سرم گریه می کنم من کار دیگری که بلد نیستم ولی با چشم های بی هنرم گریه می کنم این لحظه ها اگرچه برایم کلیشه ایست من تا دل تو را نبرم گریه می کنم میلاد تقوایی راد (پاییز 89) [ شنبه 1390/09/05 ] [ 19:58 ] [ میلاد تقوایی راد ]
آخه تا کی باید دید و چیزی نگفت... خطاب به خانم ها و آقایونیه که فکر می کنن توی برگزاری همایش و جشن و مراسم های مختلف دانشگاه فقط این چیزا مهمه و باید سین برنامه همچین روالی داشته باشه : 1.تلاوت قرآن مجید 2.سرود جمهوری اسلامی ایران1 3.روی سن اومدن مجری واسه سلام 4.سخنرانی سخنران برنامه و خوابیدن حضار 5.دعوت از میهمان برنامه 6.دعوت از مسئولین واسه اهدای جوایز 7. و قسمت وِیژه --->ایجاد فضایی برای حمله ی حضار در حین خروج از سالن به مسئول پخش کیک و ساندیس 2 و پرتاب بسته ی 3 پذیرایی به هوا و ایجاد شادی و تفریح برای خاتمه ی برنامه . حالا اگه یکی مثل من پیدا بشه و در اعتراض به این حرکت و به طور کاملا الکی بخواد با گوشیش فیلم بگیره تا شاید این رفتار رو خاتمه بدن،میشه ملحد و بی فرهنگ... خانم یا آقایی که به اعتراض من معترضی ، از دوستان بزرگوارتون و یا کسانی که در برنامه ی بزرگداشت حضرت حافظ حضور داشتن بپرسین اون برنامه چطور پیشرفت که در آخر ما جعبه های کیک و ساندیس مشهور رو کنار در سالن گذاشتیم و حضار چطور با آرامش از اونا استفاده کردن. امیدوارم همونطور که من و دوستانم سعی می کنیم توقع و سطح فرهنگ از یک دانشجو رو در دانشگاه بالا ببریم، شما و دوستانتون با این رفتار های سطحی و غلط تلاش ما رو از بین نبرید. و من الله التوفیق 1.البته قرآن و سرود رکن اصلی همه ی برنامه هاست و منظور بنده این 2 مورد نیست. 2. کیک و ساندیس اولین ، بهترین ، در دسترس ترین و در کل تنها چیزیه که برای پذیرایی در دانشگاه اراک موجوده... 3.منظور از بسته در اینجا همون بازه هست [ شنبه 1390/08/07 ] [ 21:35 ] [ میلاد تقوایی راد ]
[ چهارشنبه 1390/08/04 ] [ 2:35 ] [ میلاد تقوایی راد ]
[ دوشنبه 1390/08/02 ] [ 23:31 ] [ میلاد تقوایی راد ]
" />دوشنبه دوم آبان ساعت 15 الی 17 اراک، سردشت ، دانشکده علوم پایه ، سالن شهید چمران [ دوشنبه 1390/08/02 ] [ 23:14 ] [ میلاد تقوایی راد ]
|
||
| [ : ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||